در را که باز می کنم، می بینم یک گاونر، یک بُزنر، یک گوسفندنر و یک خروس را آورده و با شلاق به جانشان افتاده و دارد می زند. از تعجب شاخ در می آورم. به او می گویم «مرد حسابی! چرا این حیوان های بی گناه را می زنی»؟ می گوید«هه! ... چقدر تو ساده ای! مگر نمی دانی این ها عمله و اکله ی استکبار جهانی هستند و دارند سیاست محاصره ی اقتصادی را در کشور اجرا می کنند؛ آن وقت تو می گویی بی گناه!». می گویم«سیاست محاصره ی اقتصادی چه ربطی به این زبان بسته ها دارد»؟ می گوید«توی این بلبشوی بازار لبنیات و تخم مرغ، این ها کوچک ترین همراهی و حمایتی از تولید داخلی نکردند. اگر ما از خود آمریکا – که سردمدار محاصره است- اسلحه ای، چیزی بخواهیم، فوراً به ما می فروشد، ولی این ها، دریغ از یک لیتر شیر و یا یک عدد تخم مرغ. غیرخودی که شاخ و دم ندارد،آقا»! می گویم «تو اشتباه گرفته ای، بیچاره! این ها- مثل بعضی از مسؤولین، وزرا و نمایندگان- این کاره نیستند. شیر و تخم مرغ شان کجا بوده؟ البته این ها - برعکس بعضی از مسؤولین، وزرا و نمایندگان- به نوبه ی خود در تولید ملی نقش اساسی دارند؛ ولی این کاری که تو از آن ها می خواهی، از دستشان بر نمی آید». می گوید«پس چه کاری بلدند»؟ می گویم «همان کاری که تو هم بلدی و حق اولادش را هم داری از اداره می گیری. می گوید«اولاد چه ربطی به گاو و اینجور چیزها دارد»؟ می گویم«البته بعداً در این باره بیشتر صحبت می کنیم ولی به نظر من این طفلکی ها در این جریان مقصر نیستند. هرچه هست زیر سر گاو ماده، میش، بُز و مرغ است». می گوید«برای چه»؟ می گویم «پسر خوب! تا به حال شنیده ای که بگویند "تخم خروس"؟ همیشه می گویند "تخم مرغ".پس این موضوع به خروس بیچاره – که بدنش را با شلاق کبود کرده ای – ربطی ندارد. این ها که –الآن در خدمت شما هستند- همگی اجناس مذکّرند. ریز-ریزشان هم که بکنی، شیر و تخم مرغ از آن ها بیرون نمی آید». نفس عمیقی می کشد و می گوید «راست می گویی! ... چرا این مطلب به فکر خودم نرسید»؟ می گویم «عیب ندارد. این چیز ها که به فکر هرکسی نمی رسد». می گوید«حالا باید چه کارکنیم»؟ می گویم« مؤنث این ها را دعوت کن و از آن ها بپرس چرا در سال تولید ملی، محصولات خود را کم و بازار را دچار رکود کرده اند. اگر می خواهند فراورده های خود را گران کنند، خوب بکنند؛ دیگر چرا سر و صدا راه می اندازند و آب به آسیاب دشمن می ریزند. مثل این سی و چند ساله- که اگر اتفاقاً و ندرتاً- چیزی گران شده، بدون سرو صدا بوده. می گوید «یعنی می گویی ما مؤنثات شان را بیاوریم و تنبیه شان کنیم»؟ می گویم« نخیر!... با ملایمت و گفتمان. مگر سال 88 است که هرکس را در خیابان دیدی، شروع کنی به زدن. مرغ که زدن ندارد؛ زده ی خدایی است. اگر نبود که یک خروس، بر فوجی از مرغ مسلط نمی شد. مثل یک ملت که گاهی یک نفر بر همه شان مسلط می شود و نظراتش را بر همه تحمیل می کند. دیگران هم- چه بخواهند و چه نخواهند- باید از او پیروی نمایند». می گوید «پس منظورت این است که با آن ها صحبت کنم»؟ می گویم«دقیقاً! ... البته اگر می توانی! ... سعی کن بفهمی این ها تحت تأثیر عوامل داخلی – مانند جریان فتنه و یا جریان انحرافی قرار گرفته اند، یا دست استکبار و صهیونیسم مستقیماً از آستین شان در آمده است». می گوید«پس با این احشامی که الآن گرفته ایم، چه کار کنیم»؟ می گویم «بفرست بروند آغل شان». می گوید«نظرت چیست که در ضمن، با یک معذرت خواهی، از دلشان در بیاورم»؟ می گویم«نه! ...اصلاً این کار را نکن! تا حالا دیده ای که یک مسؤول معذرت خواهی کند؟ معذرت خواهی دو تا بدی دارد: اولاًدِش دشمنان از آن سوء استفاده ی سیاسی و تبلیغاتی می کنند. ثانیاًدِش این احشام بی ظرفیت با معذرت خواهی پُر رو تر می شوند. ثالثاًدِش، آدم که نباید غرور خودش را جلو یک مشت حیوان زبان بسته بشکند. یک جوری ردّشان کن بروند پی کارشان. مثلاً بگو مشمول عفو قرار گرفته اند و بخشیده شده اند؛ البته به شرط این که دیگر از این کارهای بد نکنند و امنیت داخلی و مصالح مملکت را به خطر نیندازند». می گوید«تو که گفتی معذرت خواهی دوتا بدی دارد؛ پس چرا سه تا شد»؟ می گویم«حالا چه فرقی می کند؟...البته خوشم می آید از این که تو هم مثل مسؤولین ما نسبت به صحت و سقم آمارها حساسیت داری و وسواس خاصی در اعلام آن ها به خرج می دهی. حالا زودتر این احشام را ول کن بروند پی زندگی شان که زندگی ما را به ... کشیدند».
(18/2/91)

