سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
نیشتر



نیشتر






درباره نویسنده
نیشتر
س .ح . حسینی[145]
وبلاگ نیشترشامل طنزهای سیاسی واجتماعی درسبک های مختلف، اشعار و داستان های کوتاه است که فقط توسط مدیر وبلاگ نوشته شده وازجای دیگری به عاریت گرفته نمی شود.پس خواهشمنداست: 1- هنگام نقل مطالب نیشتر، از فراموش کردن ذکر منبع خودداری فرمایید. 2- با اظهارنظرهای سازنده ی خود، مارادرارائه ی طنز فاخرتر و مطالب پربارتر یاری نمایید.
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
آنچه گذشت... [125]
زمستان 90
پاییز 90 [6]
تابستان 90 [2]
بهار 90


لینک دوستان
مطالعات قرآنی
پویا
آشیانه تنها یی
رها
وبلاگ فارسی
لیست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ایران
اخبار فاوا
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب

عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
نیشتر


لوگوی دوستان

وبلاگ فارسی

آمار بازدید
بازدید کل :14694
بازدید امروز : 15
 RSS 

   



در را که باز می کنم، می بینم یک گاونر، یک بُزنر، یک گوسفندنر و یک خروس را آورده و با شلاق به جانشان افتاده و دارد می زند. از تعجب شاخ در می آورم. به او می گویم «مرد حسابی! چرا این حیوان های بی گناه را می زنی»؟ می گوید«هه! ... چقدر تو ساده ای! مگر نمی دانی این ها عمله و اکله ی استکبار جهانی هستند و دارند سیاست محاصره ی اقتصادی را در کشور اجرا می کنند؛ آن وقت تو می گویی بی گناه!». می گویم«سیاست محاصره ی اقتصادی چه ربطی به این زبان بسته ها دارد»؟ می گوید«توی این بلبشوی بازار لبنیات و تخم مرغ، این ها کوچک ترین همراهی و حمایتی از تولید داخلی نکردند. اگر ما از خود آمریکا – که سردمدار محاصره است- اسلحه ای، چیزی بخواهیم، فوراً به ما می فروشد، ولی این ها، دریغ از یک لیتر شیر و یا یک عدد تخم مرغ. غیرخودی که شاخ و دم ندارد،آقا»! می گویم «تو اشتباه گرفته ای، بیچاره! این ها- مثل بعضی از مسؤولین، وزرا و نمایندگان- این کاره نیستند. شیر و تخم مرغ شان کجا بوده؟ البته این ها - برعکس بعضی از مسؤولین، وزرا و نمایندگان- به نوبه ی خود در تولید ملی نقش اساسی دارند؛ ولی این کاری که تو از آن ها می خواهی، از دستشان بر نمی آید». می گوید«پس چه کاری بلدند»؟ می گویم «همان کاری که تو هم بلدی و حق اولادش را هم داری از اداره می گیری. می گوید«اولاد چه ربطی به گاو و اینجور چیزها دارد»؟ می گویم«البته بعداً در این باره بیشتر صحبت می کنیم ولی به نظر من این طفلکی ها در این جریان مقصر نیستند. هرچه هست زیر سر گاو ماده، میش، بُز و مرغ است». می گوید«برای چه»؟ می گویم «پسر خوب! تا به حال شنیده ای که بگویند "تخم خروس"؟ همیشه می گویند "تخم مرغ".پس این موضوع به خروس بیچاره – که بدنش را با شلاق کبود کرده ای – ربطی ندارد. این ها که –الآن در خدمت شما هستند- همگی اجناس مذکّرند. ریز-ریزشان هم که بکنی، شیر و تخم مرغ از آن ها بیرون نمی آید». نفس عمیقی می کشد و می گوید «راست می گویی! ... چرا این مطلب به فکر خودم نرسید»؟ می گویم «عیب ندارد. این چیز ها که به فکر هرکسی نمی رسد». می گوید«حالا باید چه کارکنیم»؟ می گویم« مؤنث این ها را دعوت کن و از آن ها بپرس چرا در سال تولید ملی، محصولات خود را کم و بازار را دچار رکود کرده اند. اگر می خواهند فراورده های خود را گران کنند، خوب بکنند؛ دیگر چرا سر و صدا راه می اندازند و آب به آسیاب دشمن می ریزند. مثل این سی و چند ساله- که اگر اتفاقاً و ندرتاً- چیزی گران شده، بدون سرو صدا بوده. می گوید «یعنی می گویی ما مؤنثات شان را بیاوریم و تنبیه شان کنیم»؟ می گویم« نخیر!... با ملایمت و گفتمان. مگر سال 88 است که هرکس را در خیابان دیدی، شروع کنی به زدن. مرغ که زدن ندارد؛ زده ی خدایی است. اگر نبود که یک خروس، بر فوجی از مرغ مسلط نمی شد. مثل یک ملت که گاهی یک نفر بر همه شان مسلط می شود و نظراتش را بر همه تحمیل می کند. دیگران هم- چه بخواهند و چه نخواهند- باید از او پیروی نمایند». می گوید «پس منظورت این است که با آن ها صحبت کنم»؟ می گویم«دقیقاً! ... البته اگر می توانی! ... سعی کن بفهمی این ها تحت تأثیر عوامل داخلی – مانند جریان فتنه و یا جریان انحرافی قرار گرفته اند، یا دست استکبار و صهیونیسم مستقیماً از آستین شان در آمده است». می گوید«پس با این احشامی که الآن گرفته ایم، چه کار کنیم»؟ می گویم «بفرست بروند آغل شان». می گوید«نظرت چیست که در ضمن، با یک معذرت خواهی، از دلشان در بیاورم»؟ می گویم«نه! ...اصلاً این کار را نکن! تا حالا دیده ای که یک مسؤول معذرت خواهی کند؟ معذرت خواهی دو تا بدی دارد: اولاًدِش دشمنان از آن سوء استفاده ی سیاسی و تبلیغاتی می کنند. ثانیاًدِش این احشام بی ظرفیت با معذرت خواهی پُر رو تر می شوند. ثالثاًدِش، آدم که نباید غرور خودش را جلو یک مشت حیوان زبان بسته بشکند. یک جوری ردّشان کن بروند پی کارشان. مثلاً بگو مشمول عفو قرار گرفته اند و بخشیده شده اند؛ البته به شرط این که دیگر از این کارهای بد نکنند و امنیت داخلی و مصالح مملکت را به خطر نیندازند». می گوید«تو که گفتی معذرت خواهی دوتا بدی دارد؛ پس چرا سه تا شد»؟ می گویم«حالا چه فرقی می کند؟...البته خوشم می آید از این که تو هم مثل مسؤولین ما نسبت به صحت و سقم آمارها حساسیت داری و وسواس خاصی در اعلام آن ها به خرج می دهی. حالا زودتر این احشام را ول کن بروند پی زندگی شان که زندگی ما را به ... کشیدند».


(18/2/91)



نویسنده » س .ح . حسینی » ساعت 7:48 صبح روز پنج شنبه 28 اردیبهشت 91


یک وزیر ژاپنی و یک وزیر ایرانی


هردو مسؤولند، اما این کجا و آن کجا!


*****


بسته هایی از دلار و بسته هایی از ریال


هردوشان پولند، اما این کجا و آن کجا!


*****


روسری در شهر تهران، روسری در مالزی


هردو می پوشند، اما این کجا و آن کجا!


*****


باکری در جبهه جان و حاج فلان در انتخاب


هردو می بازند، اما این کجا و آن کجا!


*****


اسب در کوه و گروهی در خیابان بی مهار


هردو می تازند، اما این کجا وآن کجا!


*****


وام بانک ما و وام بانکی از آن سوی آب


هردو با سود است، اما این کجا و آن کجا!


*****


دزدی سه هزار میلیارد و دزدی یک لولهنگ


هردو شان دزدی است، اما این کجا و آن کجا!


*****


کارمند ژاپنی و کارمند ایرانی


هردو مشغولند، اما این کجا و آن کجا!


*****


یک معلم در کلاس و شخصی از ما بهتران


هردو کارمندند، اما این کجا و آن کجا!


*****


مردم ایران و مردم در بلاد زندقه


هردو سالارند، اما این کجا و آن کجا!


*****


استخری در برزیل و استخری در شهر قم


هردو دلچسبند اما این کجا و آن کجا!


*****


.................................................


...................، اما این کجا و آن کجا!



نویسنده » س .ح . حسینی » ساعت 11:57 صبح روز پنج شنبه 14 اردیبهشت 91

(لطفاً مکالمات مربوط به «وجدان» را با لهجه ی «برره» ای بخوانید!)


یک شب که جناب آقای سید عزت الله ضرغامی (مدیر عامل محترم صدا و سیما) در خواب بود، ندایی او را مخاطب قرارداد که: شیرضرغام! ... جناب شیرضرغام!


ضرغامی با نگرانی جواب داد: بله! ... شما کی هستید؟


صدا جواب داد: من وجدانت بیدم.


ضرغامی: کدوم وجدان؟...وجدان من؟ مگه تو مدت ها پیش نخوابیده بیدی ... (یعنی) بودی؟


وجدان: بله! از زمانی که تو رئیس رادیو و تلویزیون وَشُدی، من کاملاً به خواب رفته بیدم.


ضرغامی: پس چرا بیدار شدی، مزاحم؟


وجدان: تقصیر من نبید. بیداری اسلامی باعث وَشد که منم بیدار وَشم.


ضرغامی: بیداری اسلامی چه ربطی به تو داره؟


وجدان: هیچ ربطی نَوَداره. ولی چون سر و صدا وَشُد، من نَوَتونستم وَخوابم. راستی!... دوسال پیش توی خردادماه در تهران هم یه سرو صدایی بید که منو از خواب بیدار وَکرد. نَوَدونی اونم جزو بیداری اسلامی بید یا نبید؟


ضرغامی: کدام سرو صدا؟ من که چیزی نشنیدم. حتماً خواب بودی و خواب دیدی.


وجدان: در مورد بیداری اسلامی چی؟ از اونم خبر نَوَداری؟


ضرغامی: کاملاً خبر دارم. مردم توی کشورهای عربی اسلامی قیام کردن و حکومت های دیکتاتور خودشونو سرنگون کردن. اونا می گفتن الگوی ما ایرانه.ما باید حکومتی مثل حکومت ایران برای خودمون تشکیل بدیم. باور کن دروغ نمی گم!


وجدان: اِی ی ی ، دیکتاتور که وَگفتی، ای یعنی ی ی ی چه؟


ضرغامی: دیکتاتور یعنی دکتر طغرل. متوجه شدی؟


وجدان: من مگر مثل تو بیسواد بیدم که متوجه نَوَشم! ...ولی اشتباه وَگفتی! طغرل دکتر نبیده. جکور دکتر بیده.


ضرغام: چه فرق می کنه! طغرل در طول تاریخ طغرل بوده. فقط گاهی بعضی طغرل ها دکترن، بعضی ها فوق لیسانس و بعضی ها هم بیسواد.


وجدان: هاااا... من نَوَدونم تو چی وگویی. این ها اصلاً به کنار! وَگو وَبینم تو چرا مدّتیه منو توی یکی از اتاق های سازمان رادیو و تلویزیون زندانی وَکردی؟


ضرغامی: زندانی؟... چه حرفا! دیدم تو در خواب سنگینی فرو رفتی، درب اتاقو به روت قفل کردم که کسی مزاحمت نشه و تا هروقت دوست داشته باشی بتونی استراحت کنی.


وجدان: توی این چند روزه که از خواب بیدار وَشدم...


ضرغامی (باتعجب توی حرف وجدان می پرد): تو چند روزه که از خواب بیدارشدی و من خبر ندارم؟


 وجدان: آره!... داشتم وَگفتم... وَگفتم که توی این چند روزه از کارکنان رادیو و تلویزیون وَشنیدم که در باره ی «وال استریت» و مشکلات داخلی مثل تورم، بیکاری، سه هزار میلیارد تومان، قطع یارانه ها یه چیزهایی وُویی گولند.ز.ج.د.ک! تو درباره ی مشکلات داخلی چیزی وَدونی؟


ضرغامی: نه!... چه مشکلاتی؟... اگه چیزی بود، من متوجه می شدم.


وجدان: در باره ی «وال استریت» چی؟ هیچ خبری نَوَداری؟


ضرغامی: اوووووه ! ... تا دلت بخواد!... جونم واست بگه، خبر نداری چه بلایی به سر آمریکا، اروپا و کلاً دنیا – البته به جز ایران- اومده. نفت و بنزین و طلا به شدت گرون شده. بیکاری بیداد می کنه. تورم هر روز داره زیادتر می شه. کارخونه ها تعطیل شدن. مردم هر روز توی خیابونا راهپیمایی و تظاهرات می کنن. الحمدلله همه ی دنیا داره ورشکست می شه.


وجدان: به به! چشم نخوری شیرضرغام! یادم وَمونه به بَگوری وَگم برات یه شعر از خودش در وَکنه. چطوریه که تو از تمام دنیا خبرهای دقیق وَداری، ولی نَوَدونی که توی برره و تهران چی وَگذره!


ضرغامی: به توچه که من چی می دونم، چی نمی دونم؟ همین حرفا رو زدی که من مجبور شدم مرتب بهت قرص خواب آور بدم تا بخوابی و مزاحم من نشی.


وجدان: ای نامردِ چورمنگ! وَبینم چند سالی بید که سرم کیج وَرِه و دوست وَدارم همش وَخوابم.


ضرغامی: این دفعه اگه زبون درازی کنی، قرص که هیچ، سرمو محکم به دیوار یا به سر رئیس جمهور می کوبم تا حالت حسابی جا بیاد.


 وجدان: اون وقت، من به دَرَک! وجدان رئیس جمهور آسیب وَبینه.


ضرغامی: تو نگران وجدان او نباش! مهم اینه که شرّ تو از سر من کم بشه. راستی! گفتی «برره»، یاد یه چیزی افتادم. تو اگه وجدان منی، پس چرا برره ای صحبت می کنی؟ نکنه تو وجدان کس دیگه ای هستی و از طرف استکبار جهانی مأمور شدی که من و ملت ایران رو اذیت کنی!


وجدان: وجدان، هیچ وقت آلت دست کسی نَوَشِد و دروغ هم از خودش در نَوَکنِد. لابد پدر یا اجدادت برره ای بیدن.


ضرغامی: نبیدن.


وجدان: بیدن.


ضرغامی: حالا من با تو چیکار کنم که از این به بعد مرتب می خوای با این لهجه ی ضایعت روی اعصاب من راه بری.


وجدان(با خنده ی تمسخر آمیز): اتفاقاً لهجه ی تو خیلی ضایع بید. به نظر من هیچ چاره ای نَوَداری، مگر این که شب و روز تمرین وَکنی تا لهجه ی تو هم مثل لهجه ی من ناز و جیگر وَشِد.


ضرغامی: مثلاً چیکار کنم؟ کلاس برم یا با کتاب خودآموز تمرین کنم؟


وجدان: به این سادگی که نبید. مراحلی داشته بید که باید طی وَکنی. مرحله ی اول این بید که دویست و نود تا نشیمنگز وگیری و وَندازی به ساختمان بهارستان، تا خیال مردم از اون ساختمان راحت وَشه. دوم این که هر روز شش بار–  یعنی قبل و بعد از هر غذا و بعد از یک استکان چای نخود- وگویی: «سه درخت بید که یکی شان بید بید و دو تا شان بید نبید. آن یکی که بید نبید بین آن دو تا که بید بید بید». هااااا... خوووووب بید؟


ضرغامی (از روی ناراحتی و عصبانیت): به نظر تو برای کشتن یه وجدان مزاحم، چقدر مرگ موش لازم بید؟


(20/1/91) 



نویسنده » س .ح . حسینی » ساعت 2:1 عصر روز سه شنبه 29 فروردین 91

 


صبا به لطف بگفتا کجایی ای دل غافل


که دل برند در آن جا هزار ها به اسارت


نماز ناز تو خواندم به صد نیاز که شاید


کنی خرابه ی دل را به غمزه ای تو عمارت


سرم به دار انا الحق دهم اگر تو بگویی


نشان عشق همین بس اگر کنی تو اشارت


به کوچه کوچه ی عشقت، به خانه خانه ی مهرت


گذار کردم و رفتم مگر رسم به جوارت


نه طاقتی که بر آرم سر از سجود وجودت


نه قدرتی که نگاهی کنم به چشم خمارت


فدای جلوه ی جادویی جمال تو ای جان


که وصف آن نتوانم به اصطلاح و عبارت


سروده شده در آبانماه سال 1386 



نویسنده » س .ح . حسینی » ساعت 7:57 عصر روز پنج شنبه 17 فروردین 91


ضمن عرض تبریک عید نوروز به شما میهمانان گرانسنگ «نیشتر» ، از این که مطلب زیر به خاطر مشغله های ایام عید به موقع در معرض دید شما عزیزان قرار نگرفت پوزش می طلبیم.


صحن علنی مجلس است. قرار است امروز مجلس طرح سؤال از رئیس جمهور را مطرح کند. نماینده ی نمایندگان پشت تریبون قرار می گیرد و پس از تشکر از رئیس جمهور، سؤالاتش را مطرح می کندو بعد سرجایش می نشیند.


رئیس مجلس دهانش را - از آنچه که هست- پُرتر می کند و می گوید:«جناب آقای رئیس جمهور! اول این که از حضور شما در مجلس تشکر می شود.می دانم سؤالاتی که مطرح شده خیلی مشکل است؛ چون تعدادی از نمایندگان نخبه، یک سالی را روی آن کار کرده اند؛ اما اصلاً نگران نباشید! قبل ازحضور شما یک تلفنی به بنده شد که من حتماً آن را در تصحیح سؤالات لحاظ می کنم. ضمناً این را هم بگویم که هر چند شما اصلاً اهل تقلب و تخلف و این جور چیزها نیستید؛ اما توصیه می کنم  کاملاً مراقب رفتارهای خود در جلسه ی پاسخگویی باشید.به همراه داشتن هرگونه یادداشت ممنوع است. ما تمام رفتارهای شما را رصد می کنیم و به محض مشاهده ی رفتار ناهنجار، ممکن است از نمره ی بیست خبری نباشد».


بعد از سخنان رئیس مجلس، رئیس جمهور - در حالی که چند پوشه به رنگ ها و اندازه های مختلف در دست دارد - پشت تریبون قرار می گیرد. رئیس مجلس اعتراض می کند که مگر قرار نبود با خودتان یادداشت حمل نکنید؟ این ها چیست که زیر بغل تان زده اید؟ رئیس جمهور در حالی که پوشه ها را در کنار هم روی میز می چیند، می گوید: «الآن عرض می کنم خدمدتون. این پرونده ها مربوط به کلیه ی مسؤولین بلند پایه و کوتاه پایه ی نظام ازجمله بعضی از نمایندگان مجلسه که آوردم نیشونتون بدم. البته از آوردنشون قصد خاصی ندارم. چون داشتم میومدم خدمدتون گفتم باهام باشه بد نیس». و درحالی که با انگشت به یک- یک شان اشاره می کند، می گوید:«این یکی، توش یه سری عکس و فیلمه که نبینید بهتره. من هم بهتون نیشون نمی دم؛ چون ممکنه برام حرف در بیارن. این یکی حاوی پرونده های مالی و اقتصادیه. آن یکی، پرونده های اخلاقی توشه. آخری هم پرونده های سیاسیه که الآن همشونو می دم خدمت جناب رئیس تا یه نیگایی بش بندازه، بعد هم به پرسش های شما جواب می دم».


رئیس جمهور همه ی پوشه ها را جمع می کند و به رئیس مجلس می دهد. وقتی رئیس مجلس خم می شود تا پوشه ها را بگیرد، رئیس جمهور دهانش را به گوش او نزدیک می کند و با لبخندی شیطنت آمیز چیزی می گوید. چشم های رئیس مجلس گرد می شود. همان جا خشکش می زند و پس از چند لحظه به سختی سر جایش می نشیند. اول پرونده ی عکس ها را باز می کند. به محض دیدن اولین عکس، موهای ریش و جلو سرش سیخ می شود. رنگش لبویی و عرق از سر و رویش سرازیر می گردد. فوراً سرش را از پرونده برمی گرداند و پس از چند لحظه در حالی که گوشه ی نگاهش را به طرف پرونده می چرخاند، چند عکس دیگر را هم به سرعت تورق می کند و بعد در حالی که چند بار جمله ی «استغفرالله» را زیر لب زمزمه می کند پرونده را می بندد. به سراغ پرونده ی دیگر می رود. آن را هم با عجله ورانداز می کند و همین طور پرونده های دیگر. لحظه ای سکوت کامل مجلس را فرا می گیرد و سپس ر ئیس مجلس سرش را بلند می کند و رو به رئیس جمهور می گوید: «این ها را ازکجا آورده ای»؟ رئیس جمهور با لبخند مرموزی می کوید: «به ایناش کاری نداشته باش! البته گفته باشم، همه ی اینا کپی هستن؛ اصلشون توی کانادا یا یه جایی توی همون حوالیه که در صورت لزوم با فشار یه شاستی به همه ی دنیا مخابره می شه».


رئیس مجلس می گوید:«بسیار خوب! حالا به سؤالاتی که برایتان قرائت شد پاسخ بگویید، اما با احتیاط لطفاً»!


رئیس جمهور شروع می کند: «البته ما خیلی تلاش کردیم به دلایل مختلف - که شما هم می دونید- این جلسه تشکیل نشه. اما کاری که نباس می شد، شد. ما هم که مطیع محض قوانین و مقررات هستیم و جانمان به خاطر رعایت قوانین بالا می آید، دم عیدی اومدیم که هم با دوستان نماینده یه شوخی و صفایی کرده باشیم و هم چیزهایی – البته نه همه ی چیزها- را مطرح کنیم. آقای رئیس! شما منو کشوندید این جا که به سؤالات تون جواب بدم. می خوام بگم به نظر شما اینا سؤال بود که – مثلاً- نخبه های مجلس طرح کرده بودن. اگه زودتر گفته بودید ما خودمون سؤال های قشنگ تر و استانداردتری براتون طرح می کردیم. خداوکیلی اگه «باب جون» من و «ننجون» آقای کروبی سؤال طرح می کردن قشنگ تر از آب در میومد. معلوم بود که سؤال کننده ها و بقیه ی نمایندگان، با فشار دادن یه شاستی فوق دیپلم گرفتن».


رئیس مجلس: «فوق لیسانس، آقا»!


رئیس جمهور: «حالا هرچی.فرق زیادی نمی کنه. به نظر شما می شه بافشار یه شاستی مدرک گرفت»؟


در این میان یکی از نمایندگان بلند می شود و خطاب به رئیس جمهور می گوید:«جناب رئیس جمهور! چرا شما گاهی چشم تان را تنگ می کنید و به ما نگاه می کنید؟ مگر مشکل بینایی دارید»؟


رئیس جمهور: «ببخشید دیکه! من شما را یه مقداری ریز می بینم. نمی دونم مشکل از شماست یا چشم های من ...راستی نگفتید چرا به پسرها و دخترهای مردم گیر سه پیچ می دید و براشون مزاحمت فراهم می کنید؟ آیا با پسرها و دخترهای خودتونم همین رفتارو  می کنید؟ سؤال دیگه اینه که شما ایرانو دوست دارید یا ندارید؟...حضرت عباسی اگه دوست دارید، بگید. رودربایستی نکیند. هرچند شما خجالت می کشید و اعلام نمی کنید ولی من می دونم که دوست دارید. خوب منم دوست دارم و دوست داشتن ایران یعنی عین انقلابی بودن و حزب اللهی بودن. پس ما که همه حزب اللهی و انقلابی هستیم چرا با هم دعوا می کنیم؟ این چه چیزی داره؟ در مورد آقای متکی هم باید عرض کنم مگه من به ایشان مأموریت دادم که حالا باید جوابگو باشم؟ اگه جرأت می کنید برید یقه ی کسی رو بچسبید که بهش مأموریت داده. موضوع دیگه اینه که شما خودتون بودجه ی فرهنگی را برای سازمان تبلیغات و تحقیقات و تشریفات و جاهای دیگر تصویب کرده اید. حالا چرا من باید جواب بدم که کجا خرج شده، کجا نشده؟ و نکته ی آخر این که من به همه ی سؤالات شما جواب کامل دادم. نامرد و بی معرفتید اگه از بیست کمتر بهم بدید.من دیگه صحبتی ندارم. اگه شما دارید بفرمایید!


رئیس مجلس: خیلی متشکر. مجلس محترم از سؤالات شما قانع شد.اگر سؤالات دیگری هم داشته باشد برای جوابگویی در خدمت هستیم و از حضور گرم و صمیمی شما که در آستانه ی عید نوروز شادی و نشاط را به مجلس آوردید و همه ی نمایندگان محترم در بیداری کامل به سخنان شما گوش سپردند تشکر می کنم. حیف که مجلس در ایام عید نوروز تعطیل است ؛ وگرنه از شما دعوت می کردیم در این ایام سرور به مجلس تشریف بیاورید تا از مطایبه ها و طنازی های جناب تان مسرور شویم. بازهم به ما سربزنید! خوشحال می شویم. و یک نکته را هم خطاب به دنیا عرض کنم که مجلس ما با سؤال کردن از رئیس جمهور نشان داد که اولاً کشور ما مهد مردم سالاری دنیا است. ثانیاً مجلس ما قاطع، مقتدر و هم چنان در رأس امور است. تا کور شود هر آن که نتواند دید.


(27/12/90)



نویسنده » س .ح . حسینی » ساعت 12:3 عصر روز یکشنبه 6 فروردین 91


«شیخ علاءالدین، چراغزاده جادوکار» در کتاب مستطاب «تاریخ طجری» آورده است که شبی فرزندان یک خانواده اندر سرداب خانه شیئی یافتندی شبیه چراغ جادو؛ اما آغشته به خاک و افتاده در مغاک. تک صبیه خانواده چون بخواستی به گوشه «پاچین» پرچین خویش غبار از چراغ بزداید، دود کم رنگی ازآن برخاستی و پس آنگه شخصی ظاهر شدی نحیف الاندام، بدون صبحانه وناهار وشام. رنگ و رو از کت وشلوارش برفته وچشمانی خسته وخمار، چونان کسی که سال ها نخفته. چون از چراغ بیرون بیامدی، دست ها برهم نهادی و مؤدبانه گفتی: در خدمتم اربابان من!


فرزندان خانواده نگاهی از سر تعجب به هم انداختندی و لب حیرت بگزیدندی که یا للعجب! غولی که در فیلم ها و کارتون ها به مشاهده نشسته اند کجا و آنچه اکنون به چشم همی نگرند کجا! در این میان برادر ارشد به سخن در آمدی و به غول گفتی: شمایلت چنین گوید که تو کارمندی باشی مفلوک و خسته؛ نه غول برومند میان بسته.


غول چراغ بگفت: آنچه گفتی بر سبیل صواب بود. من کارمندی باشم که شیفت چهارم کاری خویش را در چراغ به اشتغال همی گذرانم.


یکی دیگر از برادران بگفتی: با این حال که داری چه کار از تو برهمی آید که ما را مفید فائده افتد؟


غول بگفت: آنچه فرمایید!


برادر ارشد آب دهانش قورت بدادی و دست ها برهم بمالیدی وبگفتی: من تحصیلات آکادمیک و دوران اجباری را پشت سر نهاده و چند سالی است به مقام شامخ «علّاف الدّوله» ای - که در بلد ما مقامی بس رفیع و پر متقاضی باشد- نائل گشته ام. الحال مرا آرزو آن باشد که شغلی در خور بیابم و همسری شایسته اختیار کنم. پس خواهشم از تو این باشد که پرنده آمالم را از قفس ناکامی برهانی و بربام نیکبختی بنشانی.


غول به طرفه عینی غائب شدی و اندر پس سه سوت (یا همان ایکّی ثانیه) بازگشتی وپس از تعظیم بگفتی: قربان! شادمان باشید که آنچه امر فرموده بودید به انجام برسید.


در این میان خواهر از برادر ارشد اجازه بخواستی و- درگوشی- بگفتی: ای برادر! مرا براین غول تصوری پدید آمده که لازم است شما رابرآن مطلع گردانم.


 در این میان برادران سخن خواهر قطع نمودندی و هرکدام خواسته خویش طلب بکردندی. یکی شهریه دانشگاه بخواستی و دیگری هزینه کلاس زبان ودیگری درهمی چند برای کلاس های هنری. وغول هم حوائج همه برآوردی به چشم برهم زدنی! احد از برادران - که سال ها بود اتاقکی در پشت کنکور بنا کرده بودی ودر آن به تحصیل علم به صورت «نکته به نکته» و «ضرب تست» اشتغال داشتی – عاجزانه از غول تقاضا نمودی که نام او در کلاس کنکور ثبت و شهریه مربوطه را پرداخت نماید تا او بتواند تن خویش از اتاقک مذکوره برهاند و – کشان کشان- به دانشگاه بکشاند.


غول برفتی و چون بازآمدی آن آرزوی برآورده شده برادر را به خواهر دادی. برادر زبان به اعتراض بگشودی که ای غول بی شاخ و دم! آن آرزو که بر آوردی از آن من بودی. چرا به خواهر بدادی؟ پس من در این وانفسا و پس از این همه زحمت ومرارت چه خاکی برسرکنم؟


غول چراغ بگفتی: چون امروزه پسران خود را از زحمت تحصیل وارهانیده اند و دختران، آن را به سوی خود کشانیده اند؛ لذا دانشگاه برخواهرت زیبنده تر باشد. برای تو هم شغلی آورده ام که با آن روزگران بگذرانی و گرسنه نمانی. پس بگیر این شغل «کشک سابی» را!


برادر اندوهناک شدی وبگفتی: ای غول عزیز! از قدیم الایام شغل «کشک سابی» برای دختران بودی و «خشت مالی» برای پسران.


غول بگفتی: اگر شغل «خشت مالی» بودی، آیا تو بر انجام آن همت همی گماشتی؟ آن پسران که مر تو را مد نظر باشد پسران قدیم باشند نه سوسولات امروز که قاشق، ثقیل ترین وزنه ای است که در عمر شریف خویش به بلند کردن آن اقدام همی ورزند.


سخن که بدین جا برسید خواهر درشتی آغازید که ای برادران! چرا به حرفم توجه همی ننمایید؟ چرا رخصت همی ندهید تا سخنی که در باب غول چراغ دارم بیان بنمایم؟


برادر ارشد بگفتی: ای نازنین خواهر! چرا به خشم سخن همی گویی؟ آنچه خواهی بگو ؛ اما با ملاطفت خواهرانه.


با این سخن، خواهر را چهره به انبساط گراییدی و به نرمی سراییدی که ای برادران! آنچه خواهم گفتن از اسرار است.


 برادر ارشد غول را به چراغ فرا خواندی و پس آن گاه خواهر سخن به آرامی آغازیدی که ای برادران! این غول را شباهتی عجیب به پدر باشد.


احداز برادران براین سخن خواهر مهر تأیید بنهادی که این قیافه مر مرا نیز آشنا آمدی.


برادر ارشد لختی اندیشیدی و سپس بگفتی: اگر مر شما را این تصور صادق باشد، به امتحانی معلوم خواهد همی شدن. پس دستی برچراغ کشیدی وغول را احضار نمودی. آنگاه براو خطاب بنمودی که ای غول مهربان! همه را در این جمع حاجت برآوردی جز کوچک ترین برادر را. اگر او را نیز حاجت روا نمایی، ما را تا فردا با تو کاری نباشد.


کوچک ترین برادر غول را گفتی: مرا حاجت، صعب و دراز نباشد. فقط دو کار ساده، آن که مشق های مدرسه ام بنویسی ودیگر این که خرید های فردایم را ابتیاع نمایی که والده ی مکرمه مرا برآن توصیت نموده است.


چون غول از برای برآوردن حاجت برادر غایب شدی، فرزندان همگی سراسیمه به غرفه خواب پدر اندر شدندی اما او را در رختخواب نیافتندی. پس دستان خجلت برسر کوفتندی؛ محکم!  و سرشک ندامت به دامن باریدنی؛ شُرشُر! در این حال آواز پدر از میان حیاط شنیدندی که همی گفتی: «بچه ها! کجایید؟ بیایید این خرت وپرت ها را از دستم بگیرید. بذارید یک کمی استراحت کنم ؛ فردا می خوام برم سر کار. زود باشید!»


(10/6/90)



نویسنده » س .ح . حسینی » ساعت 1:31 عصر روز یکشنبه 14 اسفند 90

طبق اخبار منتشره، اخیراً تعدادی از سران کشورهای آمریکای جنوبی به سرطان مبتلا شده اند؛ از جمله هوگو چاوز رئیس جمهور ونزوئلا، لولا داسیلوا رئیس جمهور سابق برزیل، خانم دایلما راسف رئیس جمهور فعلی برزیل و خانم کرچنر رئیس جمهور آرژانتین. البته آقای اردوغان نخست وزیر ترکیه را هم- هر چند از اهالی آمریکای جنوبی نیست، اما - می شود به سران مبتلا به سرطان اضافه نمود.


جناب آقای برادرچاوز – که از اولین سران مبتلا به سرطان می باشد- در گفتگویی تلویزیونی اعلام نموده است که آمریکا تکنولوژی خاصی را طراحی کرده تا رهبران چپگرای آمریکای جنوبی را به سرطان مبتلا نماید. در این خصوص مطالبی وجود دارد که تحلیل و شکافتن آن- علاوه براین که فقط در توان و تخصص نیشتر است- می تواند به حل بعضی از مشکلات بین المللی کمک شایانی بنماید که ما با اجازه ی بزرگ تر ها به شکافتن آن اقدامات لازم را مبذول می نماییم:


1- اگر سخن برادر چاوز درست باشد، بنابراین رئیس جمهورهای چپگرای دیگر آمریکای جنوبی هم مانند رافائل کوئرا( رئیس جمهور بولیوی) و مورالس(رئیس جمهور اکوادر) هم باید از این پس مراقب خود باشند.


2- آیا این طرح فقط شامل سران مخالف آمریکا می شود یا نه؟ اگر نمی شود، پس باید پرسید که چرا آمریکا فقط به مخالفین خود در آمریکا گیر سه پیچ سرطانی داده است؟


3- اگر این طرح شامل سران مخالف آمریکا در کشور های دیگر هم می شود، پس چرا در ایران هیچ خبری از سرطان و اینجور چیزها نیست و اصلاً چرا اردوغان – که با رئیس جمهور آمریکا سری از هم سوا دارند- اخیراً به سرطان مبتلا شده است؟ بعضی از تحلیلگران آگاه چنین اظهار نظر کرده اند که آمریکا سرطان را به نیت مسؤولین بلند پایه ی ایران شلیک کرده بوده، اما چون اهالی پادگان اشرف(لع) درعراق، گرای منطقه را درست به آمریکا نداده بودند؛ لذا سرطان در ترکیه فرود آمده و چون اصولاً این سرطان مختص سران طراز اول تا دوم است، نصیب اردوغان بیچاره شده است.


4- آگاهان سیاسی خبر داده اند که وقتی برادر چاوز به سرطان مبتلاشد، به آقای احمدی نژاد زنگ زد که «داداش! تو خودت می دونی من برای درمان نمی تونم به آمریکا و اروپا برم. کشورهای همپیمان ما در آمرکای جنوبی، آفریقا و جاهای دیگه هم به درد نمی خورن؛ می خوام خودت یه کاری واسم بکنی»؟ و آقای احمدی نژاد هم در جواب گفت:    «ما یه مؤسسه ای به نام رویان داریم که می گن معجزه می کنه. غیر از این، در کشور ما مزار امام و امامزاده و آقازاده زیاده. تو تا اینجا بیا! حتماً یک کاری برات می کنیم». همان آگاهان سیاسی فوق الاشاره گفته اندکه چون از دست مؤسسه ی رویان کاری برنیامد، مسؤولین ایران برادر چاوز را به حرم امام رضا(ع) بردندتا  مگر شفا یابد؛ اما چون آن حضرت و اجدادش همگی از قربانیان سیاست و سیاست بازی بودند و حضرت ایشان هم اصولاً از سیاست و جماعت سیاستمدار دل خوشی ندارد، لذا حاجت این بندگان خدا را برآورده نفرموده اند.


5- تفاوت سرطان سران با سرطان های دیگر این است که این بیماری مهلک، مسری است و کسانی که همیشه به خانه ی برادر چاوز می روند و یا او رابه خانه ی خودشان دعوت می کنند و باهم این ترانه را می خوانند که:«یا منو ببر به خونه تون/ یا بیا بریم به خونه مون» و همدیگر را تنگ در آغوش گرفته و غرق ماچ و بوسه می کنند، مواظب باشند که به درد آقای چاوز مبتلا نشوند وچهل میلیون!!! رأی دهنده را عزادار ننمایند.


6- براساس اظهار نظر بعضی از آگاهان سیاسی - که نخواسته اند اسم شان فاش نشود- یکی از پروژه های سرطانی آمریکا تلاش در ابتلای آقای احمدی نژاد به سرطان سران است، منتهی در پیدا کردن او دچار مشکل بزرگی شده. مثلاً گاهی او را در استانی شناسایی کرده و سرطان را به آن جا شلیک می کند ولی بعداً معلوم می شود که آقای احمدی نژاد جا خالی داده و به استان دیگری سفر کرده است. آخرین شلیک آمریکا همزمان با برگزاری مجمع عمومی سازمان ملل بود. آمریکا به خیال این که آقای احمدی نژاد در سفر استانی است، سرطان مربوطه را شلیک کرد، اما ناگهان همان روز سرو کله ی آقای دکتر با صد نفر از اقوام و دوستانش در آمریکا پیداشد. او یکراست به کاخ سفید رفت و ضمن تهدید آقای اوباما گفت:« فکر نمی کردی به این زودی منو این جا ببینی! به من می گن «زبل خان» نه برگ چغندر. می دونم الآن کجات می سوزه.به همین خاطر یک کمی «آب سنگین» از مراکز هسته ای فاش شده و نشده مون آوردم که بریزی به اون جایی که می سوزه. ضمناً گفته باشم. من توی ایران با کسانی در افتاده ام که سرطان در مقابلشون هیچه. اگه بخوای علیه من دست به کاری بزنی و یا سرطان پراکنی بکنی، این صد نفر را -که مخصوصاً با خودم آوردم- به این جا می ریزم و شل و پلت می کنم.


البته بماند که بعضی از صاحب نظران سیاسی علت حضور صد نفر از همراهان آقای احمدی نژاد را چیز دیگری می دانند. آن ها عقیده دارند که آقای احمدی نژاد آن جمعیت عظیم را برای این منظور با خودش برد که خالی شدن صندلی ها موقع سخنرانی ایشان خیلی به چشم نیاید.


7- بعضی دیگر از تحلیلگران سیاسی دیگر اندیش و مغرض، با قضیه ی سرطان سران بدبینانه برخورد کرده و معتقدند که اگر سران کشور ایران به سرطان مبتلا نشده اند به خاطر ناتوانی آمریکا نیست؛ بلکه به خاطر این است که جنگ بین ایران و آمریکا جنگ زرگری است. در جواب این عده باید عرض شود تحلیل آن ها زمانی درست است که:


- آمریکا بخواهد به بهانه ی محدود کردن خطر ایران، حضور خود در منطقه را توجیه نماید.


- ایران هم بخواهد به بهانه ی دخالت قدرت های بزرگ، همه ی مشکلات خود را به گردن آمریکا بیندازد.


با توجه به این که آمریکا یک قدرت بزرگ و خوب و با وجدان در دنیا بوده و اصلاً به هیچ کشوری کاری ندارد، از سوی دیگر چون ایران هم – بحمد الله- با هیچ مشکلی در داخل و خارج مواجه نیست که بخواهد به گردن دشمن و آمریکا بیندازد؛ لذا این نظر کاملاً مردود می باشد. به نظر «نیشتر» دلیل اصلی عدم ابتلای احتمالی سران ایران به سرطان این است که آن ها نمایندگان تام الاختیار آقا امام زمان(ع) می باشند و هیچ مشکل و گزندی آن ها را تهدید نمی کند.


در نهایت مسأله ی مهم است این است مردم نباید هیچگاه از سلامت مسؤولین خود غفلت کنند. مردم انقلابی و شهید پرور ایران – که از سال 42 تا همین الآن یکسره دارند شهید می دهند – باید مثل همیشه حامی مسؤولان خود باشند و از آن ها در مقابل دسایس دشمن محافظت کنند. دشمن بالاخره زهر خودش را می ریزد. امروز موضوع سرطان مطرح است و فردا ممکن است امراضی مانند فتق، بواسیر و بیماری های دردناک تر و خطرناک تری سران ما را تهدید کند. پس باید هرچه می توانیم به سلامت مسؤولان بیندیشیم؛ حتی اگر به ضرر مملکت و مصالح آن تمام شود.


(25/10/90)



نویسنده » س .ح . حسینی » ساعت 1:42 عصر روز یکشنبه 30 بهمن 90

مدت هااست که مسؤولان ما- بندگان خدا- داد وفریاد می کنند و پشت سر هم همایش و نمایش و رزمایش برگزار می نمایند که به ما بفهمانند انقلابات واقع شده در کشور های عربی، اولاً مصداق بیداری اسلامی است. ثانیاً همه ی آن ها از جمهوری اسلامی ایران الگو گرفته اند؛ اما حیف که عده ای بی بصیرت – هنوز هم که هنوز است- قبول نکرده و نخواهند کرد. راستش را بخواهید «نیشتر» هم از آن هایی بود که این حقیقت کاملاً روشن را قبول نمی کرد و مدام شبهه می نمود که: اگر بیداری اسلامی رخ داده پس چرا علما و فقها در رأس کشور های انقلابی نیستند؟ و اگر انقلاب های دنیا از ما الگو گرفته اند، پس چرا سی سال پیش این کار را نکردند؟ درثانی، چرا هیچ کدام از رفتارهای شان، هیچ شباهتی به رفتار های ما ندارد؟


گذشت؛...تا این که بر اثر مرور زمان و با اتفاقات اخیر مصر، نیشتر جواب خودش را گرفت.اتفاقاتی مانند مصادره ی انقلاب توسط نظامیان، بعد هم تلفات 74 نفری در جریان هواداری مردم ازتیم خود در یک بازی فوتبال. بروز این حوادث، بارقه های امید را در دل ما زنده کرد که اولاً الگو گیری انقلاب های عربی از انقلاب ما یک اصل اجتناب ناپذیر و انکار ناپذیر است. ثانیاً درک سخن مسؤولان، نیازمند بصیرت بود که – متأسفانه- ما از آن برخوردار نبودیم.


موضوع اصلی این نوشته همین جا تمام است، اما یک مطلب حاشیه ای هم مانده که بد نیست خیلی کوتاه بنویسیم و بگذریم وآن ناپختگی کشورهای عربی در الگو گیری از انقلاب ما است.اگر این کشور ها می خواهند از ما الگو بگیرند- قاعدتاً- بایدبه نقاط قوت ما – که الی ما شاء الله زیاد است- توجه کنند نه نقاط ضعف. مگر کشور بدون مشکل هم در دنیا پیدا می شود؟ بالاخره در هر مملکتی مشکلاتی وجود دارد که قابل حل است؛ مانند انگشت فعال بعضی از فوتبالیست ها، قلم بی مهار بعضی از ژورنالیست ها، دست و پای فعال و مغز غیر فعال آنارشیست ها، حساب های متعدد خارجی و داخلی کاپیتالیست ها، شکم فعال فئودالیست ها، پشتک واروی بروکراتیست ها، زیرآبی رفتن دیپلماتیست ها، چاقوی فعال استصوابیست ها، قیچی فعال فیلتریست ها، عاطل و باطل شدن ساینتیست ها، اِکونومیست ها و تکنولوژیست ها، سرکوب شدن تعدادی از کیست؟ها و فعال شدن بعضی از چیست؟ها و... این مشکلات با کم و زیادش در هر کشوری پیدا می شود؛ اما آن که الگو می گیرد باید عاقل باشد. جا دارد انقلابیون عربی و اهالی «وال استریت» قبل از الگو گیری، نقاط مختلف ما را شناسایی کنند و بدانند که کدامیک از نقاط، قابل الگو برداری است و کدام شان نیست. انقلاب ما – علیرغم جوان بودن- دارای نقاط قوت زیادی است، مانند داشتن اصول مترقی، سیاستگزاران متبحّر، نمایندگان متهوّر، حوزه های علمیه ی متجدد، نیروهای نظامی، انتظامی و نظارتی مترصد، مردم متدیّن، آب و هوا وگونه های گیاهی و جانوری متنوع، آسمان متغیر، دانشمندان و شاعران و هنرمندان متقدم، سیاستمداران متأخر، منبری ها و مداحان متچاپلِس و...که می تواند برای تمام نیروهای انقلابی دنیا الگویی مناسب و شایسته باشد.


بنابراین نیشتر به تمام انقلابیون جهان پیشنهاد می کند:


1- با توجه به این که مسؤولان ما از قبل اعلام کرده اند که انقلاب های دنیا از ما الگو گرفته و می گیرند، خواهشمند است جهت رفع ضایع کاری و برای این که شیشه ی نازک دل شان نشکند، اگر قرار است از کسی یا جایی الگو بگیرند، زحمت کشیده، از ما الگو بگیرند. ما حاضریم در این راه برای شان همایش های متعدد هم برگزار کنیم.


2- بعداز این لطف کنند نقاط حساس هر چیزی را طی مطالعات دقیق علمی و بر اساس ضعف و قوت شان از هم تمیز دهند تا قاطی نفرمایند.


(15/11/90) 



نویسنده » س .ح . حسینی » ساعت 1:33 عصر روز سه شنبه 18 بهمن 90

پدری فرزند خویش پیش پیر مداحان ببرد تا پسر در سلک آنان شود و پای در مسیر مداحی نهد. مداح پیر پسر را امتحانی بفرمود و پدر را گفت: این پسر را کمرویی و خجالت به غایت است و او را توان آن نباشدکه در مقابل خلایق در آید و قِر و قمیش از خویش صادر نماید. پدر خوان اصرار به نان رشوه بیاراست و از مداح پیر بخواست تا مرادش برآورد و «نه» در کار نیاورد.


 مداح پیر شرط قبول چنین بیان نمود که دستورالعملی نویسم مر او را که تا شش ماه به انجام برساند تا رویش به زیادت گراید و شرط مداحی اخذ نماید. چون مدت معهود به سر آمد و روز موعود فرا رسید، پدر پسر را به خدمت برد و مداح پیر را تقاضا نمود تا به وعده وفا نماید و بیش از این جفا ننماید. مداح پیر فرزند را امتحانی مجدد بفرمود و رویِ به غایت فراوانش را بستود؛ اما از قبول او نکول نمود. در این حال پدر زبان به شکوه گشاد و مداح پیر را دشنام بداد که این چه حیلت است که همی سازی و اینگونه بر ما همی تازی؟ دلیل چه باشد که از قبول سر باز می زنی و عهد خویش می شکنی؟


مداح پیر سخن به لینت آغازید که ای عزیز! پسرت را روی آنچنان گشاده گردیده که مداحی او را شایسته نباشد. فرزندت را پسندیده آن است که به سیاست و وزارت و وکالت روی آورد که در این دیار، چنین رویی، چنان عرصه ای را طلب  همی نماید.


(24/10/90)


 



نویسنده » س .ح . حسینی » ساعت 1:55 عصر روز چهارشنبه 5 بهمن 90


دولت کریمه


من: مشدی جان ببخشید که امروز کارمون خیلی طول کشید! می خوای برات آژانس خبر کنم بری خونه؟


مشدی: بد هم نمی گی آقا! چون ممکنه این وقت شب خیابونا امنیت نداشته باشه.


من:حرفا می زنی مشدی! مگر دویست - سیصد سال پیشه که خیابونا امنیت نداشته باشه.


مشدی: البته ما نسبت به اون وقتا خیلی پیشرفت کردیم ولی من از دزدا و حیوونای وحشی - که تازگی ها توی خیابونا پیدا شدن- می ترسم.


من: تا حالا شنیدی که این حیوونا به کسی آزار رسونده باشن؟


مشدی: نه!


من: پس نیازی نیست بترسی.چون ما نسبت به سیصد سال پیش، یه دویست سالی پیشرفت کردیم. وانگهی! حیوونای وحشی توی خیابونای هرجای دنیا به دیگران آزار برسونن، توی این کشور نمی رسونن؟


مشدی(با لبخند): اینم از اون حرفاست، آقا!


من:ظاهراً تو هنوز به این موضوع باور نداری. فکر می کنم ایمانت خیلی ضعیفه. اول این که تو باید اعتقاد داشته باشی که حکومت ما طلایه دار حکومت جهانی امام زمان(ع) است ... درست؟ اینو داشته باش تا دلیلشو برات بگم ... از قدیم می گفتن در حکومت آقا امام زمان(ع) صمیمیت و اعتماد آنقد زیاد می شه که گرگ و میش با آرامش در کنار هم زندگی می کنن. مردم دست توی جیب هم می کنن و هرچقد پول لازم داشته باشن ور می دارن و بعد از رفع حاجت برمی گردونن سر جاش. حالا ببین دولت کریمه ی ما چقدبه دولت آقا شبیه شده که همین الآن هم اون اتفاقات داره می افته! مثلاً از مدت ها پیش موش ها توی تهران زندگی مسالمت آمیزشونو با آدم ها شروع کرده بودن، بعد نوبت مار و سوسمار رسید و حالا هم شیر و پلنگ بهشون اضافه شده. یه چند مدت دیگه هم بگذره ممکنه سر و کله ی ماموت ها و دایناسورها هم پیدا بشه... یا مثلاً بعضی از آدم های مستحق و درمانده دست توی جیب یا حساب مردم می کنن و مبلغی را – هر چند ناچیز و در حد چند صد یا چند هزار میلیارد تومن- برمی دارن.فقط در این میان یه مشکل کوچیک وجود داره و اونم اینه که دیگه پولارو برنمی گردونن سر جاش که امید واریم در دولت آقا این مشکل هم حل بشه. حالا حساب بکن مشدی! وقتی ما از همین الآن به این همه موفقیت نائل شدیم، در دولت آقا چه اتفاقی می افته! محشر میشه!


مشدی: اِستخفرلّا! دیگه قرار نشد پای آقا امام زمانو توی این حرفا و این جریانات بکشی وسط، آقا!


من: مگر خبر نداری مشدی؟ پای آقا ده- بیست- سی سالی هست که وسطه. تصور می کنم آقا هم داره فکر  می کنه چه جوری می تونه پاشو از این جریانات بکشه بیرون و خودشو نجات بده. به تو هم توصیه می کنم تا دیر نشده بری خونه، چون ممکنه دزدا ببرنت یا شغالا بخورنت.


مشدی: خدا بخیر کنه! سر پیری توی این روزنامه کافر نشیم خیلی کار کردیم.


من: از کجا معلوم کافر نشدی! از نظر بعضی ها همین که توی این روزنامه کار می کنی کافری! خدا به ما رحم کنه که می خوایم با کافری مثل تو توی این دفتر کار کنیم.



نویسنده » س .ح . حسینی » ساعت 12:57 عصر روز پنج شنبه 22 دی 90